زندگی کتابی است ، که بدون سفر یک صفحه آن بیشتر خوانده نمی شود.

(Augustine of Hippo)

 

آنچه در گذشته به آن اشاره شد نحوه تشکيل حکومتي در سرزميني وسيع با مردماني بود که رسومات مذهبي و ديني خاصي براي خود داشتند و سرزمين خود را تبت مي‌ناميدند.

محمد برازنده-تبت، منطقه‌اي بود که توسط مغول‌ها، به سرکردگي کوبلاي خان،فتح شده بود، اما سنت‌هاي قديمي، اوضاع سياسي و جغرافيايي اين منطقه گونه‌اي بود که فارغ‌ از تمام کشمکش‌ها و پستي و بلندي‌هاي سياسي توسط قيم مذهبي يا همان رهبر تتب "دالاي لاما" اداره مي‌شد.

اما باز هم با ورود سلسله مانچو به اين منطقه اوضاع سياسي تغيير کرد، به نحوي که رهبر اين قوم به نام "کانگسي"، به تبعيت از سياست‌هاي کوبلاي خان، درصدد رهبري اين مردم برآمد. ولي بر خلاف تمام اين کوشش‌ها رهبران مذهبي تبت دست دوستي و مشارکت وي را پس زده و دولت خود محور خود را حفظ کردند.

سرانجام اين کنش‌هاي سياسي باعث حمله مانچو‌ها و مغول‌ها به تبت شد اما طولي نکشيد که به علت فقر و نبود آذوقه کافي براي سربازان، گروه يورش برنده مجبور به ترک اين سرزمين و نظارت غير مستقيم بر آن شدند.

امروزه فارغ از تمام مشکلات گذشته، چين مي‌تواند ادعا کند که اوضاع کاملا تغيير يافته و همه چيز به جاي اصلي خود برگشته است،. آنچنان که چين مي‌تواند به صورت آزاد در لهاسا و ديگر مراکز تبت به انسجام نيروي نظامي خود بيانديشيد؛ ديگر نيازي به آرام کردن زونگارها و يا ساير رقباي خود ندارد و با هيچ نيروي خارجي، همانند روسيه در قرن هجدهم، مواجه نيست، بنابراين مي‌تواند کاري را انجام دهد که در گذشته از عهده آن بر نمي‌آمده است؛ کنترل کامل بر تبت.

در نمايي جديد، نمي‌توان هيچگونه سابقه تاريخي از اجراي قانون دولت چين بر تبت از سال 1950 به بعد يافت. حکومت‌هاي پيشين چين از وجود 100 هزار نيروي رسمي در ميان جمعيت 400 ميليوني خود در زمان امپراتوري کيانگ لونگ رضايت داشتند. در اين ميان اگر چه وجود ماموران دولتي به حکومت مرکزي مرتبط بود، عزل و نصب نگهبانان و کارمندان به نگرش ادارات محلي ارتباط داشت. به همين جهت دولت مرکزي براي کوتاه کردن مسير حکومتي که به صورت گسترده در دست بزرگان محلي اداره مي‌شد کار دشواري را در پيش رو داشت.

از اين رو در سال 1950 چين تعريف جديدي از تبت عنوان کرد و آن "تکه‌اي از چين" نام گرفت. اين لقب يا اسم به اندازه کافي ابهاماتي را در روابط گذشته اين دو منطقه وجود آورده بود و هم آنقدر اهميت داشت که بتواند تمام اهداف سياسي را به خود اختصاص دهد. اين بدان معنا بود که تبت کاملا متعلق به چين بوده و از اين رو چين مجبور به مستندسازي تمام تفکراتي بود که اين مساله را به وجود آورده بودند.

چنين پشتگرمي موارد را پيچيده‌تر مي‌کرد، قدرت و پيروزي توسط قدرت، به تنهايي قادر به جلب نظر قاطبه‌ي مردم نبودند بلکه براي رسيدن به اين هدف نيازمند دلايل بهتر و مستدلي بودند که ريشه‌اي در گذشته داشته باشد. چنين وسيله‌اي مسلماً پيشرفته‌تر بود و مي توانست در عمل بهتر از مذاکرات نتيجه بدهد.

مورخان غربي بر اين عقيده‌اند که در زمان حکومت سلسله مينگ هيچگونه روش سياسي چيني در حکومت بر تبت وجود نداشت. يعني نه حکم و دستوري بود، نه قانوني، نه مالياتي و نه خيلي چيزهاي ديگر اين تنها سلسله مينگ بود که بر تبت حاکم بود.

اين روش توانست تا اواسط قرن نوزدهم زماني که ديگر کشورهاي جهان از دور بر چين و مردم آن مي‌نگريستند به فعاليت خود ادامه دهد، اما چين جديد در دنياي جديد به راحتي رخنه پذير بود و تلاش براي قدرتمند کردن هويتي قديمي ساختار اداري و رسمي، آن را به طور کلي سست وضعيت مي‌کرد. اين بدان معناست که اگر کسي بر حقوق رسمي چين در تبت شک کند بايد بر تمام حق و حقوق اين کشور با ديده ترديد بنگرد.

براي مردم چين و حتي ساير اقوام اين امر کاملا واضح است که به علت کشمکش‌هاي طولاني در مورد مساله تبت اين مشکل هنوز مجهول باقي مانده و تبعيت اين منطقه از چين مساله‌اي حل نشدني است. اما کشورهاي ديگري هستند که در موقعيتي بسيار بهتر از تبت قرار دارند ولي هيچگاه بدين شکل زير بار فشارهاي چين قرار نگرفته‌اند.

کشوري همچون ويتنام که در زمان حکومت سلسله هان به دست چين افتاد و در طول قرن‌ها خط و زبان رسمي چين را در ادبيات خود به کار مي‌برد. در حالي که تبت باادبيات و خطي متفاوت نسبت به چين به عنوان يکي از مستعمرات قديمي چين محسوب مي‌شود، با اين وجود حقيقت تاريخ بيان کننده داستان ديگري است و آن محصور شدن تبت در چين و آزاد و مستقل بودن ويتنام است. چنين شباهتي را مي‌توان در مورد کره نيز به صورت واضح مشاهده کرد.

در اين ميان سوالي مطرح مي‌شود که چرا ويتنام به استقلال رسيد ولي تبت همچنان تحت نفوذ چين قرار دارد؟

در پاسخ به اين سوال بايد به اين مطلب اشاره کرد که در سال 1950 وقتي چين به سرحدات تبت و ويتنام نزديک شد، ويتنام از پشتيباني نيروي نظامي فرانسه بهره‌مند بود و هرگونه اقدام متجاوز کارانه از سوي چين مي‌توانست منجر به جنگي عظيم شود، اما تبت بدون هيچ نيروي پشتيبان در جاي خود قرار داشت.

اما بريتانياي کبير که به تازگي از هند خارج شده بود، کوراميدي به پهنه وسيع آسيا داشت، از اين رو با جمع‌آوري نيروي نظامي بيرق حمايت از تبت را برافراشت تا با اين بهانه خود را به چين برساند. با روي دادن چنين اتفاقي کاملاً واضح بود حکومت مائوسيتها (Moist) که به تازگي بر مسند قدرت چين تکيه داده بودند خواهان رخ دادن چنين رويدادي نباشند، به علاوه حکومت مرکزي دهلي نو – که بر اثر اغتشاشات داخلي با پاکستان کاملا ضعيف شده بود ديگر توان شرکت در نبردي جديد را نداشت و اندک اندک تسلط خود بر تبت را کم کرد. هند نيز که به تازگي از زير يوق استعمار انگليس رهايي پيدا کرده بود دلايل زيادي براي پيوستن به چين داشت. حتي بعد از عزيمت دالاي لاما به هند در سال 1959 جواهر لعل نهرو رهبر هند مذاکراتي با چين براي در امان نگاه داشتن فعالان تبتي داشت.

مائوها معتقد بودند که همجوار بودن با کشوري دوست همچون هند براي تبت بسيار بهتر از دوستي با کشوري دشمن همچون آمريکاست.

با اين تفاسير مي‌توان به راحتي دلايل لشگرکشي چين بر تبت را فهميد و گذشته از اخلاقيات بر فلسفه سياسي گسترش قلمرو چين پي برد.

DESIGN BY SOORI
تمامی حقوق مادی و معنوی این وب سایت برای مدیران این سایت محفوظ می باشد